اما حیف عمر آدمی که بی شنیدن تار خوش صدای عشق ، بگذرد ! کاش ساز دل همیشه کوک کوک باشد به عشق !
ممنون برادرم .
سلام کاش اینطوری باشه اما چیزی از سنگینی سایه شما که ما قبل تاریخ ، گاه گاهی منت میگذاشت و چتری زود گذر بر کهکشان میگستراند ، کم نمیکند... پیروز باشید...
چندی ست میان حنجره ات خاموش و خسته نشسته ای این سان که ساکتی از این همه دلتنگی ات قرار ندارم...
سلام مهرداد خان ایام به کام.
حنجره ام مملو از فریادیست که هر لحظه تو را صدا میزند و خواب را به چشم ترم ممنوع میکند ، داستان دوست داشتن ها پایانی جز مرگ ندارد امان ازصدای تیشه ی فرهاد که شیرین ترین خاطره بود با آنکه هر جنبشش نقشی دردناک ازسوز و گداز عشق بر پیکر کوه میزد و تندیس عشق را حکاکی میکرد. ...................................... سلام مهستی عزیز زوزگاری توام با آفتاب عشق برایت آرزومندم
زخمه بزن زخمه بزن بر ساز ِ شکسته ی عشق که صدای فرهاد دیگر از بی ستون نمی آید شعله بزن شعله بزن بر تن ِ نیمه سوز ِ عشق که دیگر پروانه ای برای سوختن نمی آید روزگار ِ غریبی است نازنین ...
سلام بر مرد کهکشانی ، مهردادعزیز
زخمه بر ساز زدی از ته دل قطره اشکی زدل سنگ چکید به خیال خوش من شبنم بود ای دریغا دل دیوار تپید... <<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
زخمه بر ساز زنم امشب نغمه ای ساز کنم که دل سنگ بسوزد گوشها از تار غم دلم جا ماند از شنوایی تاریخ دلم همیشه نگاه تو را به یاد دارد و هیچ هردوتی نیست که بنوازد زخم دلی را سلام مهرداد حالا به وبلاگم نمیای که منم نیام؟
سلام مریم عزیز من یه پای ثابت خواننده های وبلاگ توام و دوست دارم خداییش تو هم همینطور باشی... تو که دختر خوبی بودی؟!
نام من عشق است آیــا میشناسیدم؟ زخمیام، زخمی سراپا، میشناسیدم؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته هستم ، خسته، آیا میشناسیدم؟ راه ششصدســالهای از دفتر “حــافظ” تا غزلهای شماها! میشناسیدم؟ این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیدهاست من همان خورشیدم اما، میشناسیدم پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟ میشناسد چشمهایم چهرههاتان را همچنانی که شماها میشناسیدم اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم! من همان دریایتان ای رهروان عشق رودهای رو به دریـــا، میشنـاسیدم اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود عشق“قیس”و حسن“لیلا” میشناسیدم؟ در کف “فرهـاد” تیشه من نهادم، من! من بریدم “بیستون” را میشناسیدم مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام با همین دیدار حتی میشنـاسیدم من همانم آَشنــای سالهـای دور
حسین منزوی
سلام مهرداد کهکشانی عزیز.... کوتاه و زیبا ...ممنون..
سلام مامانگار عزیز ممنونم بابت این شعر زیبا... پیروز باشید...
سلام داداش مهرداد . دقت کردین جوابهاتون به کامنتها ی من , خودش یه دنیا حرفه که توی چند جلد کتاب باید نوشته بشه ؟! چشم ! سعی میکنم بیشتر گوش کنم ...
حرف ها زاییده ی بازدمی هستند که سبب ادامه حیات شده وروزگار را هر چه بیشتر تکراری میکنند و چاره ای جز تمکین بر تحمیل شیرینی که ناخواسته اعمال شده نیست ، شاید اگر تکرار دم و بازدمی نبود قبل از خفگی ، مغز از تراکم ِ ناگفته ها ی دل منفجر میشد پس در این هوای خوب با دمی شکر ِ این تسلسل گفته و در باز دمی با واژه های ناب ِ بر خاسته از دل ، آنانی را که دوستشان داریم ، میهمان هنر بهاری خود کنیم . نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
سلام خواهرصدای شر شر باران انگار خواب پرستو ها را غنیمت شمرده و بهار را بی صبرانه فریاد میزند، روزگارت بهاری باد.
خب من که نمیدونم هرودت کیه ، یا چیه ؟ چی بگم !؟
اما حیف عمر آدمی که بی شنیدن تار خوش صدای عشق ، بگذرد ! کاش ساز دل همیشه کوک کوک باشد به عشق !
ممنون برادرم .
سلام کاش اینطوری باشه اما چیزی از سنگینی سایه شما که ما قبل تاریخ ، گاه گاهی منت میگذاشت و چتری زود گذر بر کهکشان میگستراند ، کم نمیکند...
پیروز باشید...
اگر هردوتی هم باشد...کر و کور و لال است و دستی برای گرفتن قلم ندارد....
سلام مهردا جان
ساز دلت همیشه کوک شور....
سلام فرداد عزیز
ممنونم از بزرگواریت...
من که همیشه هستم برادر ! شما دیگه چرا ؟!
کودک : این دل سهم تو شد مهرداد ...
سلام دانیال عزیز
امیدوارم ساز دلت هماره به شادی کوک باشه.
ممنونم از حضورت.
سلام
تار ِ عشق
تاریخ ِ دل
کوک می شود حتی اگر هرودوتی هم نباشد به شرط آنکه شکسته نباشد
دستی می خواهد از جنس عشق
از جنس نوازش و نور
برآمده از آستین مهر ... کیمیای صبر
هرودوتی هم نباشد می شود دوباره نوشت تاریخ را از مبدا یک لبخند و یک آه بلند دست هایی که به آسمان گره می خورد تا طلوع
زیبا بود
عصر جدید عشق
کر کر چرخ دنده های خشک و یخی
چاپلینی که فقط رقصید
نه عاشق شد ،
ونه خندید.!
......................
سلام
جور دیگر باید دید
جور دیگر ...
......
چندی ست میان حنجره ات
خاموش و خسته نشسته ای
این سان که ساکتی
از این همه دلتنگی ات
قرار ندارم...
سلام مهرداد خان
ایام به کام.
حنجره ام مملو از فریادیست که هر لحظه تو را صدا میزند و خواب را به چشم ترم ممنوع میکند ، داستان دوست داشتن ها پایانی جز مرگ ندارد امان ازصدای تیشه ی فرهاد که شیرین ترین خاطره بود با آنکه هر
جنبشش نقشی دردناک ازسوز و گداز عشق بر پیکر کوه میزد و تندیس عشق را حکاکی میکرد.
......................................
سلام مهستی عزیز
زوزگاری توام با آفتاب عشق برایت آرزومندم
زخمه بزن





زخمه بزن بر ساز ِ شکسته ی عشق
که صدای فرهاد دیگر از بی ستون نمی آید
شعله بزن
شعله بزن بر تن ِ نیمه سوز ِ عشق
که دیگر پروانه ای برای سوختن نمی آید
روزگار ِ غریبی است نازنین ...
سلام بر مرد کهکشانی ، مهردادعزیز
زخمه بر ساز زدی از ته دل
قطره اشکی زدل سنگ چکید
به خیال خوش من شبنم بود
ای دریغا دل دیوار تپید...
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
همه مردند حتی هرودت
سلام
گفته بودی دور تسلسل
بله زندگی تسلسل بیهوده ای ست که داریم ادامه می دهیم
یا شاید دارم ادامه می دهم
می نویسم از عشق
می نویسم از درد
می توانی ؟
برگرد .
امروز که سینه ها آکنده از دود است !
فردا سینه به سینه هامان را کسی باور نمی کند
حتی اگر هزار بارهرودت شهادت دهد،
تاریخ نفس نمیکشد!
سلام آنا
سلام ...
چیه خب ؟! نمیشه همینطوری بیایم سلام کنیم و بریم ؟! خب ساز دلم کوک سلام داشت فقط !
ساز دل اگه زیاد کوک بشه احتمال بریدن اون زیاده و ترس منم از همینه
پس لزوم احتیاط بیشتر میشه...
سلام.......
زخمه بر ساز زنم امشب
نغمه ای ساز کنم
که دل سنگ بسوزد
گوشها از تار غم دلم
جا ماند از شنوایی
تاریخ دلم همیشه نگاه تو را
به یاد دارد و هیچ
هردوتی نیست که بنوازد زخم دلی را
سلام مهرداد
حالا به وبلاگم نمیای که منم نیام؟
سلام مریم عزیز
من یه پای ثابت خواننده های وبلاگ توام و دوست دارم خداییش تو هم همینطور باشی...
تو که دختر خوبی بودی؟!
نام من عشق است آیــا میشناسیدم؟
زخمیام، زخمی سراپا، میشناسیدم؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم ، خسته، آیا میشناسیدم؟
راه ششصدســالهای از دفتر “حــافظ”
تا غزلهای شماها! میشناسیدم؟
این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریـــا، میشنـاسیدم
اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود
عشق“قیس”و حسن“لیلا” میشناسیدم؟
در کف “فرهـاد” تیشه من نهادم، من!
من بریدم “بیستون” را میشناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی میشنـاسیدم
من همانم آَشنــای سالهـای دور
حسین منزوی
سلام مهرداد کهکشانی عزیز....
کوتاه و زیبا ...ممنون..
سلام مامانگار عزیز
ممنونم بابت این شعر زیبا...
پیروز باشید...
چقد خوشگل بود
مطمئن باشید همیشه برای عشق راهی هست و مطمئن باشید که هرودت هست که هنوزم بنویسه قصه های عاشقی این روزها رو
سلام
خیر مقدم عرض میکنم...
سلام داداش مهرداد .
دقت کردین جوابهاتون به کامنتها ی من , خودش یه دنیا حرفه که توی چند جلد کتاب باید نوشته بشه ؟! چشم ! سعی میکنم بیشتر گوش کنم ...
حرف ها زاییده ی بازدمی هستند که سبب ادامه حیات شده وروزگار را هر چه بیشتر تکراری میکنند و چاره ای جز تمکین بر تحمیل شیرینی که ناخواسته اعمال شده نیست ، شاید اگر تکرار دم و بازدمی نبود قبل از خفگی ، مغز از تراکم ِ ناگفته ها ی دل منفجر میشد پس در این هوای خوب با دمی شکر ِ این تسلسل گفته و در باز دمی با واژه های ناب ِ بر خاسته از دل ، آنانی را که دوستشان داریم ، میهمان هنر بهاری خود کنیم .
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
سلام خواهرصدای شر شر باران انگار خواب پرستو ها را غنیمت شمرده و بهار را بی صبرانه فریاد میزند، روزگارت بهاری باد.
سلام همسایه
چقدر این روزها همه ی دلها ناکوکه . پس کواون زخمه های عاشقانه ی گرم کهکشانت تا اول ساز دل خودت رو کوک کنه وبعدشم زخمهای دل ما رو بنوازه ؟
درست حدس زدی روزگار بر وفق مراد نیست...
سلام آرام امیدوارم شما حداقل در شرایط بهتری باشید...
هرودت یعنی چی خب؟
الان من اینطوریم
هرودت مورخ بود
الان منم اینجوری شدم با این سئوالت