بازی نگاههای سیاه و سفید ؟ حراجی نور ؟! دست به دست , مثل تسبیح ؟ خنده های تباه ؟! عجب شعر ... ( چی بگم ؟ بگم بغض آلود ؟ بگم عصبانی ؟ بگم ... ) بی خیال ... شاید بهتره هیچی نگم ........
سلام .
سلام از حضورتون ممنونم ، روزگار به خوشی و سربلندی ...
کلی ذوق کرده بودم برای اینکه بعد از اینهمه مدت سکوت رو شکستی و اومدی و نوشتی همه ذوقم پر کشید مهردادی اونقدر خوشحال شده بودم که شد یه پی نوشت توو وبم بعد از درج کامنت دیروزیم پی نوشت رو گذاشتم ای درد بگیری بلاگ اسکای که کامنت منو خوردی نوش جونش نشه الهی عیب نداره... خلاصه خوشحالم که آپ کردی داداش
سلام مهردانه احساس اکتیو تو به آدم انرژی مضاعف میده سپاسگزارم عزیزاز حضور پرنگ و همیشگیت....
سلام.روز وروزگارتان خوش. بی پرده بگویم. جا خوردم. اول بار که خواندم فقط ابهام وبود وبس اما حالا... یک دنیا نکته است... حراجی نور... تسبیح دانه دانه.دانه هایی که یک دست نیستند... تسبیح نگاه.نگاه هایی که هرکدام تو را آنگونه که می خواهند می بینند.یکی سیاه ودیگری سفید خنده های تباه... آن زمان که داری از دست می روی ومی خندی به خودت وحال زار آن لحظه ات... نمی گویم کاملا" فهمیدمتان اما با دست وفهم خالی هم از اینجا نرفتم... ممنونم جناب مهرداد.
وقتی که خلوت دنج شب بارز ترین بازار برای خرید و فروش متاع آرامش دست خوش ناملایمات روحی میشود امید به صبح صادق ! که در آن دست بدست نگاه های متفاوت نشده و ملعبه ی طرز تفکرات سلیقه ای نگردیم کمرنگ تر میشود ! صبحی که کثرت نور ذاتی آن برای به یقین رسیدن است نه از برای ارتقای شکیات و عیب جویی هاست . همیشه از شب می خواهم دست دلم را بگیرد آرامشی وصف ناپذیر در حراجی شب معامله میشود...! ............................. سلام نظر ثمین شما مکملی بود بر آنچه که گفتم ممنونم از محبتتون .
در روزگارانی که که قلم در دست روزگار گیر کند و مدام غروب غم انگیزی را بر بام زمانه ...نقاشی کند ... و در در روزگارانی که کشکول های بی رمق ام با دلی پر درد و حالی پریشان ... تنها مانده است و و در روزگارانی که ناله ی دلتنگی ... آشنای گوش ِ هیچ شنوایی نیست ... آیا ... دلی برای بدست گرفتن ...می ماند ... !!!!!...(م ر ی م )
نشانه روی تون به هدف قابل تحسینه! تمام حرف منم همین بود به این روزگار امیدوار نبودم(در حراجی نور) که دامن شب را ملتمسانه چنگ زدم! ......................سلام از حضورت ممنونم..............................
در این مناجات دلتنگی شبانه ام دست به دست های تو ای دوست میسپارم ؛ بگیر دستهایم را قبل ازینکه فردا تو را به حراج باورها بسپارند ؛یکی سیاه و یکی سفید !دست در دست های تو ای دوست میسپارم تا مباد که در شولای مه آلود ابهام ؛ بجای تسبیح تو ؛ به چکاچک مهره هایی دست آویزم که هم سیاه بودند و هم سفید و عاقبت نه سیاه ماندند و نه سفید چرا که در چرخش زمان و زمین مدام رنگ باختند ؛ تو دستم را بگیر ای همیشه نور ؛ ای همیشه روشن ؛ ای همیشه یکرنگ.
سلام مهرداد جان در عمق واژه ها و نگاهت؛ دل را چه مؤمنانه به او میبری. دستمریزاد برادر
تو در مناجات شبانه ات با خود چه نیکو کلید خورشید را به سحر دادی تو زبان نوری ، نوری که با تلاوت نماز عشق بر بندگان منت میگذارد تا رمز گشای گنج شب باشد و پرده از رخسار درون هر سفید و سیاهی بردارد تا در سایه ی خداوندگار یکتا آنروی سکه بر همگان عیان گردد چه دست گیری بهتر از ید الله که فوق ایدیهم است...! ..................................... سلام سپهر عزیز حضورت درهر خرابه ای عین آبادیست ! نور آوردی برادر...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
بازی نگاههای سیاه و سفید ؟ حراجی نور ؟! دست به دست , مثل تسبیح ؟ خنده های تباه ؟!
عجب شعر ... ( چی بگم ؟ بگم بغض آلود ؟ بگم عصبانی ؟ بگم ... )
بی خیال ... شاید بهتره هیچی نگم ........
سلام .
سلام
از حضورتون ممنونم ، روزگار به خوشی و سربلندی ...
توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر
به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر....
سلام کهکشان راه دل
کم بودنت جبران شد با این تسبیح...
برقرار باشی.
سلام بزرگوار
ممنونم از لطفت
کامنت من کو پَ؟
سلام مریم
احتمالا برای پست قبلم کامنت گذاشتی چون از دیروز که این پستو انتشار دادم کامنتی از شما ندیدم...
کلی ذوق کرده بودم برای اینکه بعد از اینهمه مدت سکوت رو شکستی و اومدی و نوشتی

همه ذوقم پر کشید مهردادی
اونقدر خوشحال شده بودم که شد یه پی نوشت توو وبم
بعد از درج کامنت دیروزیم پی نوشت رو گذاشتم
ای درد بگیری بلاگ اسکای که کامنت منو خوردی
نوش جونش نشه الهی
عیب نداره...
خلاصه خوشحالم که آپ کردی داداش
سلام مهردانه
احساس اکتیو تو به آدم انرژی مضاعف میده سپاسگزارم عزیزاز حضور پرنگ و همیشگیت....
سلام.روز وروزگارتان خوش.
بی پرده بگویم.
جا خوردم.
اول بار که خواندم فقط ابهام وبود وبس اما حالا...
یک دنیا نکته است...
حراجی نور...
تسبیح دانه دانه.دانه هایی که یک دست نیستند...
تسبیح نگاه.نگاه هایی که هرکدام تو را آنگونه که می خواهند
می بینند.یکی سیاه ودیگری سفید
خنده های تباه...
آن زمان که داری از دست می روی ومی خندی به خودت وحال زار آن لحظه ات...
نمی گویم کاملا" فهمیدمتان اما با دست وفهم خالی هم از اینجا نرفتم...
ممنونم جناب مهرداد.
وقتی که خلوت دنج شب بارز ترین بازار برای خرید و فروش متاع آرامش دست خوش ناملایمات روحی میشود امید به صبح صادق ! که در آن دست بدست نگاه های متفاوت نشده و ملعبه ی طرز تفکرات سلیقه ای نگردیم کمرنگ تر میشود ! صبحی که کثرت نور ذاتی آن برای به یقین رسیدن است نه از برای ارتقای شکیات و عیب جویی هاست . همیشه از شب می خواهم دست دلم را بگیرد آرامشی وصف ناپذیر در حراجی شب معامله میشود...!
.............................
سلام
نظر ثمین شما مکملی بود بر آنچه که گفتم ممنونم از محبتتون .
در روزگارانی که که قلم در دست روزگار گیر کند و مدام غروب غم انگیزی را بر بام زمانه ...نقاشی کند ...
و
در در روزگارانی که کشکول های بی رمق ام با دلی پر درد و حالی پریشان ... تنها مانده است
و
و در روزگارانی که ناله ی دلتنگی ... آشنای گوش ِ هیچ شنوایی نیست ...
آیا ... دلی برای بدست گرفتن ...می ماند ... !!!!!...(م ر ی م )
سلام برادر مهرآفرین وخوبم...
حضورتان در چکه های تنهایی خوشحالم کرد...
نشانه روی تون به هدف قابل تحسینه! تمام حرف منم همین بود به این روزگار امیدوار نبودم(در حراجی نور) که دامن شب را ملتمسانه چنگ زدم!
......................سلام از حضورت ممنونم..............................
در این مناجات دلتنگی شبانه ام دست به دست های تو ای دوست میسپارم ؛ بگیر دستهایم را قبل ازینکه فردا تو را به حراج باورها بسپارند ؛یکی سیاه و یکی سفید !دست در دست های تو ای دوست میسپارم تا مباد که در شولای مه آلود ابهام ؛ بجای تسبیح تو ؛ به چکاچک مهره هایی دست آویزم که هم سیاه بودند و هم سفید و عاقبت نه سیاه ماندند و نه سفید چرا که در چرخش زمان و زمین مدام رنگ باختند ؛ تو دستم را بگیر ای همیشه نور ؛ ای همیشه روشن ؛ ای همیشه یکرنگ.
سلام مهرداد جان
در عمق واژه ها و نگاهت؛ دل را چه مؤمنانه به او میبری. دستمریزاد برادر
تو در مناجات شبانه ات با خود چه نیکو کلید خورشید را به سحر دادی تو زبان نوری ، نوری که با تلاوت نماز عشق بر بندگان منت میگذارد تا رمز گشای گنج شب باشد و پرده از رخسار درون هر سفید و سیاهی بردارد تا در سایه ی خداوندگار یکتا آنروی سکه بر همگان عیان گردد چه دست گیری بهتر از ید الله که فوق ایدیهم است...!
.....................................
سلام سپهر عزیز
حضورت درهر خرابه ای عین آبادیست !
نور آوردی برادر...