عشق ضرورت است و گاهی هم جبر ِ سرنوشت با عشق است که زنده گی زنده گی ست سلام بر مهرداد عزیز از وقتی که صدایت را شنیدم به پایان نیامدن آرمان من شده است
عاشق هرتعریفی ازعشق داشته باشه زیبا و محترمه چون بیان لحظه لحظه ی حضور و وجودش درخلسه ی این دریاست . سلام رفیق عزیز از اینکه کهکشان مزین به ستاره ای چون شماست خوش حالم
سلام قربان... در حوالی اتان بودم....اما..کمی درگیر... دیر خدمت رسیدنم را عفو بفرمایید... دادمهر عزیز... الهی که دنیایت... روزگارت...وجودت...عاشقانه و به دور از هر زخمی باشد... . .
جراحت را بگویید آهسته خودش را به آغوش ِ کودک ِ دل رها کند.... . . دادمهر نازنین.... طعم گس میداد ...اما به دل م ر ی م نشست....
کاش در کوچه ی طلوع اندکی نگاه !
قال نماند ،
کوری که چشم براه آفتاب است...!! (مهرداد) ..................................... سلام م ر ی م عزیز زخم بستر عشق را انگبینی باید که زنبور آن زمینی نیست ...
ما سر به سامان نمی سپاریم ... که سالهاست دل سپرده ایم... اینجا حسرت ها را نمی کِشند... اینجا حسرت ها را نفس میکشند... در دلسپردگی شرطی است که اگر شدی ، باید به خون دل طعام کنی که اینجا اقیانوس دردها، در حسرت وصال است... و اگر تو حضرت خواهی ذورقی بی بادبان باش ... که در این حسرت ، ساحل عشق آنسوی بعیدهای آرزوست... (حرف های تنهایی... سایه روشن)
سلام مهرداد عزیز... کودک دل روزی به بلوغ میرسد و زخم عشق روزی ترمیم .. مادر عاشق ترین عاشق دنیا پیر میشود اما عشقش همچنان جوان ، همچنان ملتهب .... و تا هست از عشق فرزندانش غافل نخواهد بود ، همه ی روز و شبهایش با غفلت از عشق هایش بیگانه است ، مادر چنان عشقی در سینه دارد که بیدارترین شب زنده دار عالم هستی میشود... بازهمچون همیشه ، ظریف بود و گویای بعدی دیگر از گونه ایی عشق... زیبا و بود دادمهر عزیز.
پایه ای تا که دمی گریه کنیم تا بهار بیدار است؟ هق هقو لرزش شانه به کنار تا بهار میبارد ، اشک ها پنهان است .! ....... دلی که سرسپرده است شوقی به سامان ندارد حسرت هایی که بر لوح دلمان نقش بسته روحمان را نشانه رفته بود دیروز شاهد تلاش بی وقفه ی روحم بودم که گرد آوار دل از خود میتکاند تا اگر فردا خورشید را در آغوش گرفت ، غبار به تن نشسته اش ، سایه بر زمین نگستراند و دلی نلرزاند ............................... سلام سپهر نازنین
فریناز
چهارشنبه 16 فروردینماه سال 1391 ساعت 07:12 ب.ظ
بیچارخ کودک دل! دیدمش داشت خودشو به دریاچه میرسوند به امید خاموشی...
کاش می دونست آب اون دریاچه نمک داره!
گریه م گرفت
از اینکه دلت گرفت از این شعر عذر میخوام ممنونم از حضورت مهربون ...
برا همین که زندگی همه با گریه شروع میشه (بدو تولد) سلام آنا مقاوم باش
مریم نگار
پنجشنبه 17 فروردینماه سال 1391 ساعت 12:56 ق.ظ
....عشق و سوختن... ...عشق و زخم خوردن... ....عشق و بیخواب شدن... ...و... ...عشق و خالص شدن... ...عشق و تیمار شدن... ...عشق و بیدار شدن.... ... ...عشق یعنی غرق شدن...محوشدن...بیدردی...بی حسی...
سلام بر مهرداد کهکشانی عزیز... سال نو مبارک... عیدی های قشنگی میدهید ..یکی از دیگری بهتر...
عشق یعنی همه چیز و همه کس عشق یعنی شوق پرواز پرنده در قفس... .......................................... سلام مریم نگار عزیز از محبت شما سپاسگزارم...
بهار هم بهارای قدیم بی تابیش چه امیدی می داد و چه صفایی... بی تابی بهارای الان به دل درد بعد از مسمومیت شبیه. باید بری زیر سرم تا حالت خوب بشه...ای روزگار قرارمون این نبود. سلام مهرداد عزیزم دوباره طفل دلم بهونه تو گرفت.... برقرار باشی برادر.
سلام داداش عزیز سرم به تن دشمنت . سرت سلامت ممنونم که به یادم هستی
تمام دلتنگی هایم را که به وسعت تمام دنیا بود به شیرینی لبخند نگاهی معامله کردم
گاهی برای عاشق شدن دیر نیست من نفس های زندگی را در بند بند وجودم به مهمانی خوانده ام
زنده باد زندگی و مرگ بر سیاهی...
سلام مهرداد عزیز
سالی همراه با سلامتی و جیبی پر از پول برات آرزومندم .
مثل همیشه کلمات را چه موزون بر صفحه ی روزگارت ردیف کردی . هر کلمه دنیایی حرف در خود دارد . آفرین .
عمری در اقیانوس دلتنگی هایم ، شناوربودم! ابر عشق که عاشقانه بارید، عمق بند انگشتی بغض ترکید! جزیره ای از دور پیداست کاش آنجا باشی!! ............................ سلام مهستی بهارت با تابش آفتاب عشق ، گرم و روشن باد...
. . سلام مهرداد عزیز چقدر ارسالیتون زیبا بود... به اندازه مهری که از شما در ذهن دارم... متشکرم دوست خوب...
طفل زمان فشرد چو پروانه ام بمشت جرم دمی که بر سر گلها نشسته ایم ما آن شقایقیم که با داغ سینه سوز جامی گرفته ایم و بصحرا نشسته ایم... ................................... سلام مریم امید که کودک احساستون دست در دست ِ پدر روزگار در گذر از فراز ها و نشیب ها به کوهی از بلوغ و بالندگی نائل شده باشه...
صداقت نگاهت وام دار وفایی بود که هرگز به مقصد نرسید اگر زمان ، اسیر من و تو بود شاید عطش نگاه های تب دار زیر دست مهربانت آرام می شد
زمانی برای ماندن نیست بیا و زیر آسمان آبی قدم در راه بی پایان نهیم زندگی زیباست...
سلام مهرداد خان و خسته نباشید .
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق
گابریل گارسیا مارکز .......................... سپاس از حضورت
فـــــــرهاد
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1391 ساعت 02:15 ب.ظ
تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بودهای گاهی؟ نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟ تو آیا قاصدکهای رها را دیدهای هرگز، که از شرم نبود شادپیغامی، میان کوچهها سرگشته میچرخند؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی میکند چیزی نمیخواهد و چشمان تو آیا سورهای از این کتاب هستی زیبا، تلاوت کرده با تدبیر؟ تو از خورشید پرسیدی، چرا بیمنت و با مهر میتابد؟ تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعلههای شمع، پرسیدی؟ تو آیا در شبی، با کرم شبتابی سخن گفتی از او پرسیدهای راز هدایت، در شبی تاریک؟ تو آیا، یاکریمی دیدهای در آشیان، بیعشق بنشیند؟ تو ماه آسمان را دیدهای، رخ از نگاه عاشقان نیمهشبها بربتاباند؟ تو آیا دیدهای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟ و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟ تو آیا خواندهای با بلبلان، آواز آزادی؟ تو آیا هیچ میدانی، اگر عاشق نباشی، مردهای در خویش؟ نمیدانی که گاهی، شانهای، دستی، کلامی را نمییابی ولیکن سینهات لبریز از عشق است… تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟ جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، دادهای آیا ؟! ببینم، با محبت، مهر، زیبایی، تو آیا جمله میسازی؟ نفهمیدی چرا دلبستِ فالِ فالگیری میشوی با ذوق! که فردا میرسد پیغام شادی! یک نفر با اسب میآید! و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد تو فهمیدی چرا همسایهات دیگر نمیخندد؟ چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بیآبیِ احساس؟ نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمیتابد؟ نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کردهای آیا؟ جوابم را نمیخواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟ ز خود پرسیدهام در تو! که عاشق بودهام آیا!!؟ جوابش را تو هم، البته میدانی سکوت مانده بر لب را تو هم ای من! به گوش بسته میخوانی.
عاشقانه هام به دردِ لای جِرز هم نمی خورند دیگر؛ وقتی تو نیستی. ** اینقدر کووک نزن! جای بخیه ندارد دیگر این دلِ لاکردار! ** با چشم هات زنده گی کرده اَم وقتی هنوز می تابیدند. ولی حالا ؛ این ابرهای لعنتی دارند دست به خودکُشی اَم میزنند!
رضا کاظمی
سلام آرام ممنونم ازتو و حسن انتخابت بابت این شعرای زیبا...
برهنه به بستر بیکسی مُردن، تو از یادم نمیروی خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمیروی گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بیقرار، تو از یادم نمیروی سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی، تو از یادم نمیروی سوزَنریزِ بیامانِ باران، بر پیچک و ارغوان، تو از یادم نمیروی تو ... تو با من چه کردهای که از یادم نمیروی؟!
دیر آمدی ... دُرُست! پرستارِ پروانه و ارغوان بودهای، دُرُست! مراقب خواناترین ترانه از هقهقِ گریه بودهای، دُرُست! رازدارِ آوازِ اهل باران بودهای، دُرُست! خواهرِ غمگینترین خاطراتِ دریا بودهای، دُرُست! اما از من و این اندوهِ پُرسینه بیخبر، چرا؟
آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی! باز عابران، همان عابرانِ خستهی همیشگی بودند باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...! من اما از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم دیدار دوبارهی ما مُیَسّر است ... ریرا! مرا نان و آبی، علاقهی عریانی، ترانهی خُردی، توشهی قناعتی بس بود تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم
سلام مهرداد عزیزم گفتم سری بهت بزنم و از نوشته هات قوت بگیرم... برقرار باشی.
سلام داداش گلم ممنونم از لطفت خدا شما رو برامون حفظ کنه...
مریم نگار
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1391 ساعت 11:33 ق.ظ
سلام مهرداد عزیز... ...سپهر بزرگوار را چه شده که خداحافظی کرده؟ نگران شدیم.. ...دل بدجوری میگیرد از این خداحافظی قلها و احساسهای روح پردازانه.. مگر چند نگاه همچون سپهر و مهرداد داریم در بلاگستان؟ امیدوارم مشکلی در بین نباشد و رای شان را بزنید..
سلام مریم نگار عزیز ممنونم از لطفی که دارید... مشکلی پیش آمده و در صددرفع رجوع اون هستیم انشاالله حل میشه و در خدمت دوستان عزیز خواهیم بود... حضورتون موجب بالندگیست...
مهرداد عزیز مارا چه شده است!!! از زخم یستر عشق می گوید طفل بیدار دل خواب های در بدر امید که سال نو را به شادی و دربستر سلامت بگذرانی به زودی این بوم نشسته جایش را شاهین عشق دهد
سلام استاد عزیز ممنونم از حضور و دعای زیبات... بهاری باشی دوست من
به جستن ، رمیدن است جاویدان . هر که به جستن یاوید ، گم است و گمان ای من فدای آن که خود خیمه دران هرچه به طلب یاوند ، طلب مه از آن چشم چون جوید ، چیزی که خود نبیند به آن ؟ هرگز جانور دیدی در جستن جان ؟
الهی ! این چیست کی دوستان خود کردی که هر کی ایشان را جست ، تو را یافت. و تا تو را ندید ، ایشان را نشناخت .
الهی ! ظاهری داریم شورده ، باطنی در خواب . سینه ای داریم بر آتش ، دیده ای داریم پرخواب گاه در آتش سینه می سوزیم ، و گاه در آب چشم غرقاب .
سلام برادر . صبح بهاری تان بخیر و شادمانی .
می نوشم و مینوشم از کوثر چشمانت می خشکم و می رویم در پیچک دستانت بوسیدم و بوییدم، نالیدم و خندیدم امشب چه نمازی بود در کعبه ایمانت پیچیدم و پیچیدم ، چرخیدم و چرخیدم با یاد تو افتادم چون کشته به میدانت چشمان سیاه تو ، لبریز دو بیتی هاست نو گشت غزل هایم درسایه ی مژگانت گم گشتم و گم گشتم ، آنقدر که خم گشتم خم گشت قدصدخُم ، از خم خم زلفانت تا هستم تا هستی ، تا مستم تا مستی می نوشم و می نوشم از کوثر چشمانت.... ..................... سلام
گداخت آنهمه برف ، دمید اینهمه گل ، شکفت این همه رنگ ! زمین به ما آموخت : زپیش حادثه باید که پا پس نکشیم مگر کم از خاکیم ؟ نفس کشید زمین ، ما چرا نفس نکشیم !؟ ............................ حضورت طلایی ترین خاطره ی خورشید است .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
کودک دل همیشه بیدار
منتظر لالایی مادر عشق
نشنود اگر ، خوابش آرامشی نخواهد داشت ....
با لای لای عشق اگر که به خواب رفت اما ، حتی تمام شب زنده داریهایش ، قرار بی قراریست ....
عشق زخم بستر نیست برادرم ، نیست ، نیست .....
سلام
سلام خواهرم
روزگارت در پرتو آفتاب عشق تابان باد...
سپاس از بودنت.
می سوزاند کودک دل را
زخم بستر عشق
.
.
.
سلام مهرداد همسایه
کهکشانت به دور از زخم دل وعشق
زیبایی شروع شعرت
با پایان عالیش دوچندان شد
اگرچه سخت
اگرچه مبهم مثل همیشه
اما هنوز اونقدر توان دارم که پیله کنم به شعرهات تا دست بدم به دست دلت توی این شعرهای زخم خورده !
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می گیرد
خوشا نظر بازی ها که تو آغاز می کنی !
....................
سلام
من دلم را جا می گذارم
که
( تو)
پیدایش کنی
لعنتی!!!
چقدر بی دست وپا شده ای
بلبل هر آنچه می خواست بگوید به گل ،
تمام راه زمزمه کرد !
وقتی به گل رسید
سراپا تماشا شد!!
به به ! به به به ! مبارکا باشه ایشاله ! می بینم که برای ورود به کهکشان باید از صحنه تئاتر اجازه ورود بگیریم ! چه خوشگل شده اینورا !
خلاصه که برادر ، از در راهمون ندین ، از پنجره وارد میشیم ، فکر رمز و کد و این چیزا رو نکنید یه وقتی که بی فایده ست !
مشکل نصب داشت ، صرف نظر کردم دیدم ورود به کهکشان بدون موانع دست و پاگیر بهتره...
عشق ضرورت است


و گاهی هم جبر ِ سرنوشت
با عشق است که زنده گی زنده گی ست
سلام بر مهرداد عزیز
از وقتی که صدایت را شنیدم به پایان نیامدن آرمان من شده است
عاشق هرتعریفی ازعشق داشته باشه زیبا و محترمه چون بیان لحظه لحظه ی حضور و وجودش درخلسه ی این دریاست .
سلام رفیق عزیز
از اینکه کهکشان مزین به ستاره ای چون شماست خوش حالم
سلام مهردادی
اجازه سکوت می دهی مرا؟
سلام مریم
خوبی ؟
مگه تا حالا برا سکوتت از من اجازه میگرفتی ؟!
هرطور راحتی عزیز
سلام قربان...
در حوالی اتان بودم....اما..کمی درگیر...
دیر خدمت رسیدنم را عفو بفرمایید...
دادمهر عزیز... الهی که دنیایت... روزگارت...وجودت...عاشقانه و به دور از هر زخمی باشد...
.
.
جراحت را بگویید آهسته خودش را به آغوش ِ کودک ِ دل رها کند....
.
.
دادمهر نازنین....
طعم گس میداد ...اما به دل م ر ی م نشست....
کاش در کوچه ی طلوع اندکی نگاه !
قال نماند ،
کوری که چشم براه آفتاب است...!! (مهرداد)
.....................................
سلام م ر ی م عزیز
زخم بستر عشق را انگبینی باید که زنبور آن زمینی نیست ...
ما سر به سامان نمی سپاریم ...
که سالهاست دل سپرده ایم...
اینجا حسرت ها را نمی کِشند...
اینجا حسرت ها را نفس میکشند...
در دلسپردگی شرطی است
که اگر شدی ،
باید به خون دل طعام کنی
که اینجا اقیانوس دردها، در حسرت وصال است...
و اگر تو حضرت خواهی ذورقی بی بادبان باش ...
که در این حسرت ،
ساحل عشق آنسوی بعیدهای آرزوست...
(حرف های تنهایی... سایه روشن)
سلام مهرداد عزیز...
کودک دل روزی به بلوغ میرسد و زخم عشق روزی ترمیم ..
مادر عاشق ترین عاشق دنیا پیر میشود اما عشقش همچنان جوان ، همچنان ملتهب ....
و تا هست از عشق فرزندانش غافل نخواهد بود ، همه ی روز و شبهایش با غفلت از عشق هایش بیگانه است ،
مادر چنان عشقی در سینه دارد که بیدارترین شب زنده دار عالم هستی میشود...
بازهمچون همیشه ، ظریف بود و گویای بعدی دیگر از گونه ایی عشق... زیبا و بود دادمهر عزیز.
پایه ای تا که دمی گریه کنیم
تا بهار بیدار است؟
هق هقو لرزش شانه به کنار
تا بهار میبارد ،
اشک ها پنهان است .!
.......
دلی که سرسپرده است شوقی به سامان ندارد
حسرت هایی که بر لوح دلمان نقش بسته روحمان را نشانه رفته بود دیروز شاهد تلاش بی وقفه ی روحم بودم که گرد آوار دل از خود میتکاند تا اگر فردا خورشید را در آغوش گرفت ، غبار به تن نشسته اش ، سایه بر زمین نگستراند و دلی نلرزاند
...............................
سلام سپهر نازنین
بیچارخ کودک دل!
دیدمش
داشت خودشو به دریاچه میرسوند به امید خاموشی...
کاش می دونست آب اون دریاچه نمک داره!
گریه م گرفت
از اینکه دلت گرفت از این شعر عذر میخوام
ممنونم از حضورت مهربون ...
سلام
همه چیز طعم فلفل می دهد
ممنون از فی البداهه ها
برا همین که زندگی همه با گریه شروع میشه (بدو تولد)
سلام آنا
مقاوم باش
....عشق و سوختن...
...عشق و زخم خوردن...
....عشق و بیخواب شدن...
...و...
...عشق و خالص شدن...
...عشق و تیمار شدن...
...عشق و بیدار شدن....
...
...عشق یعنی غرق شدن...محوشدن...بیدردی...بی حسی...
سلام بر مهرداد کهکشانی عزیز...
سال نو مبارک...
عیدی های قشنگی میدهید ..یکی از دیگری بهتر...
عشق یعنی همه چیز و همه کس
عشق یعنی شوق پرواز پرنده در قفس...
..........................................
سلام مریم نگار عزیز
از محبت شما سپاسگزارم...
بهار هم بهارای قدیم
بی تابیش چه امیدی می داد و چه صفایی...
بی تابی بهارای الان به دل درد بعد از مسمومیت شبیه.
باید بری زیر سرم تا حالت خوب بشه...ای روزگار قرارمون این نبود.
سلام مهرداد عزیزم
دوباره طفل دلم بهونه تو گرفت....
برقرار باشی برادر.
سلام داداش عزیز
سرم به تن دشمنت .
سرت سلامت ممنونم که به یادم هستی
تمام دلتنگی هایم را
برات آرزومندم .
که به وسعت تمام دنیا بود
به شیرینی لبخند نگاهی معامله کردم
گاهی برای عاشق شدن دیر نیست
من نفس های زندگی را
در بند بند وجودم
به مهمانی خوانده ام
زنده باد زندگی
و مرگ بر سیاهی...
سلام مهرداد عزیز
سالی همراه با سلامتی و جیبی پر از پول
مثل همیشه کلمات را چه موزون بر صفحه ی روزگارت ردیف کردی . هر کلمه دنیایی حرف در خود دارد . آفرین .
عمری در اقیانوس دلتنگی هایم ،
شناوربودم!
ابر عشق که عاشقانه بارید،
عمق بند انگشتی بغض ترکید!
جزیره ای از دور پیداست
کاش آنجا باشی!!
............................
سلام مهستی
بهارت با تابش آفتاب عشق ، گرم و روشن باد...
سلام
سال نو مبارک ...
همیشه زیبا مینویسید ...
سلام
سال نو شما هم مبارک باد
شما لطف دارید...
سلام
همین لالایی مادر طفل که شاید همان مرور خاطرات باشد، اشک را روان می کند...
جغد بی چاره که فقط نگاه می کند
سلام دوست گرامی
خیر مقدم عرض می کنم.
سلام برادرم . آغاز هفته تان به خیر و سلامت و شادمانی .
سلام آبجی
ممنونم
هفته سرشار از موفقیت و خوشی برات آرزو دارم...
سلام
ممنون که اومدی و بازدید پس دادی
سلام
روزگارم گیرِ خاطراتی ست
که روی بند دل گیره زده ام
تا خشک شود
تا ذخیرۀ گاهِ دلتنگی شوند
وقتی که دستم به جایی،
به بودنی
بند نیست!
.....
سلام بر دادمهر کهکشانی...
آغاز هفته خوش ...
روزم کمی سپید تر از کلاغ. !
گوش سرما ،
بدهکار چکاچک دندان نیست
خورشید آلزایمریست ،
گم کرده راه خانه ام را !!
کلاغ تنها نبود آخر قصه
به خانه نرسید .
از شب نامیمونی که بر خیالم بند بازی می کند ، بیزارم
(مهرداد)
سلام.....
خ
مدتی با خودم قهر بودم
حالا اندکی نرم تر م
تو خوب باش
شاید به جای همه ی ما
سلام آنا
خوش حالم که به این حس رسیدی...
کودک احساس من نابود شد ، برباد رفت
در غریبی سوختم خاکسترم پیدا نشد
شب تراوش کرده در افکار سیلی خورده ام
طرحی از لبخند میخک در سرم پیدا نشد
.
.
سلام مهرداد عزیز
چقدر ارسالیتون زیبا بود... به اندازه مهری که از شما در ذهن دارم...
متشکرم دوست خوب...
طفل زمان فشرد چو پروانه ام بمشت
جرم دمی که بر سر گلها نشسته ایم
ما آن شقایقیم که با داغ سینه سوز
جامی گرفته ایم و بصحرا نشسته ایم...
...................................
سلام مریم
امید که کودک احساستون دست در دست ِ پدر روزگار در گذر از فراز ها و نشیب ها به کوهی از بلوغ و بالندگی نائل شده باشه...
صداقت نگاهت
وام دار وفایی بود
که هرگز به مقصد نرسید
اگر زمان ، اسیر من و تو بود
شاید
عطش نگاه های تب دار
زیر دست مهربانت
آرام می شد
زمانی برای ماندن نیست
بیا و زیر آسمان آبی
قدم در راه بی پایان نهیم
زندگی زیباست...
سلام مهرداد خان و خسته نباشید .
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق
گابریل گارسیا مارکز
..........................
سپاس از حضورت
تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بودهای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟
تو آیا قاصدکهای رها را دیدهای هرگز،
که از شرم نبود شادپیغامی،
میان کوچهها سرگشته میچرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی میکند
چیزی نمیخواهد
و چشمان تو آیا سورهای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟
تو از خورشید پرسیدی، چرا
بیمنت و با مهر میتابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعلههای شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شبتابی سخن گفتی
از او پرسیدهای راز هدایت، در شبی تاریک؟
تو آیا، یاکریمی دیدهای در آشیان، بیعشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیدهای، رخ از نگاه عاشقان نیمهشبها بربتاباند؟
تو آیا دیدهای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟
تو آیا خواندهای با بلبلان، آواز آزادی؟
تو آیا هیچ میدانی،
اگر عاشق نباشی، مردهای در خویش؟
نمیدانی که گاهی، شانهای، دستی، کلامی را نمییابی ولیکن سینهات لبریز از عشق است…
تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، دادهای آیا ؟!
ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله میسازی؟
نفهمیدی چرا دلبستِ فالِ فالگیری میشوی با ذوق!
که فردا میرسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب میآید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد
تو فهمیدی چرا همسایهات دیگر نمیخندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بیآبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمیتابد؟
نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کردهای آیا؟
جوابم را نمیخواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیدهام در تو!
که عاشق بودهام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته میدانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من! به گوش بسته میخوانی.
سلام عزیز دل
ممنونم شارژم کردی...
سلام مهردادی
صبحت بخیر
میگما... خو چجوری بگم
منتظر بروز شدنیم بزرگوار
خیل خیال رو به خیال و رویاها بسپار و ما رو به یه پست زیبای همیشگیت مهمون کن
سلام مریم
صبح تو هم بخیر عزیز
بروی چشم امروز تا آخر وقت اگه عمری بود....
ممنونم.
گاهی نمـی دانــی ...
از دسـت داده ای ...
یـــا ، از دسـت رفـــتـه ای...
هیچکدوم
سلام
شعرتون بسیار زیبا بود
چقدر به دلم نشست این سطر
اشک در لرزش گهواره غلطید ...
موفق باشید
عرهاتون همیشه عالی هستن
سلام
سپاس از لطف و حضورتان
در پناه حق باشید...
عاشقانه هام
به دردِ لای جِرز هم نمی خورند دیگر؛
وقتی تو نیستی.
**
اینقدر کووک نزن!
جای بخیه ندارد دیگر
این دلِ لاکردار!
**
با چشم هات زنده گی کرده اَم
وقتی هنوز می تابیدند.
ولی حالا ؛
این ابرهای لعنتی
دارند دست به خودکُشی اَم میزنند!
رضا کاظمی
سلام آرام
ممنونم ازتو و حسن انتخابت بابت این شعرای زیبا...
برهنه به بستر بیکسی مُردن، تو از یادم نمیروی
خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمیروی
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بیقرار، تو از یادم نمیروی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
تو از یادم نمیروی
سوزَنریزِ بیامانِ باران، بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمیروی
تو ... تو با من چه کردهای که از یادم نمیروی؟!
دیر آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بودهای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هقهقِ گریه بودهای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بودهای، دُرُست!
خواهرِ غمگینترین خاطراتِ دریا بودهای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بیخبر، چرا؟
آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خستهی همیشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بیقرار میدانستم
دیدار دوبارهی ما مُیَسّر است ... ریرا!
مرا نان و آبی، علاقهی عریانی،
ترانهی خُردی، توشهی قناعتی بس بود
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم
سید علی صالحی
سلام مهرداد عزیزم
گفتم سری بهت بزنم و از نوشته هات قوت بگیرم...
برقرار باشی.
سلام داداش گلم
ممنونم از لطفت
خدا شما رو برامون حفظ کنه...
سلام مهرداد عزیز...
...سپهر بزرگوار را چه شده که خداحافظی کرده؟
نگران شدیم..
...دل بدجوری میگیرد از این خداحافظی قلها و احساسهای روح پردازانه..
مگر چند نگاه همچون سپهر و مهرداد داریم در بلاگستان؟
امیدوارم مشکلی در بین نباشد و رای شان را بزنید..
سلام مریم نگار عزیز
ممنونم از لطفی که دارید...
مشکلی پیش آمده و در صددرفع رجوع اون هستیم انشاالله حل میشه و در خدمت دوستان عزیز خواهیم بود...
حضورتون موجب بالندگیست...
مهرداد عزیز مارا چه شده است!!!


از زخم یستر عشق می گوید
طفل بیدار دل
خواب های در بدر
امید که سال نو را به شادی و دربستر سلامت بگذرانی به زودی این بوم نشسته
جایش را شاهین عشق دهد
سلام استاد عزیز
ممنونم از حضور و دعای زیبات...
بهاری باشی دوست من
به جستن ، رمیدن است جاویدان .
هر که به جستن یاوید ، گم است و گمان
ای من فدای آن که خود خیمه دران
هرچه به طلب یاوند ، طلب مه از آن
چشم چون جوید ، چیزی که خود نبیند به آن ؟
هرگز جانور دیدی در جستن جان ؟
الهی !
این چیست کی دوستان خود کردی
که هر کی ایشان را جست ، تو را یافت.
و تا تو را ندید ، ایشان را نشناخت .
الهی !
ظاهری داریم شورده ، باطنی در خواب .
سینه ای داریم بر آتش ، دیده ای داریم پرخواب
گاه در آتش سینه می سوزیم ،
و گاه در آب چشم غرقاب .
سلام برادر . صبح بهاری تان بخیر و شادمانی .
می نوشم و مینوشم از کوثر چشمانت
می خشکم و می رویم در پیچک دستانت
بوسیدم و بوییدم، نالیدم و خندیدم
امشب چه نمازی بود در کعبه ایمانت
پیچیدم و پیچیدم ، چرخیدم و چرخیدم
با یاد تو افتادم چون کشته به میدانت
چشمان سیاه تو ، لبریز دو بیتی هاست
نو گشت غزل هایم درسایه ی مژگانت
گم گشتم و گم گشتم ، آنقدر که خم گشتم
خم گشت قدصدخُم ، از خم خم زلفانت
تا هستم تا هستی ، تا مستم تا مستی
می نوشم و می نوشم از کوثر چشمانت....
.....................
سلام
سلام مهرداد
.
.
فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
زِ هر کوی زِ هر کوی یکی دود دگرگون
دگر بار دگر بار چه سوداست خدایا
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چرائیم؟
چه بندست چه زنجیر که بر پاست خدایا
چه نقشیست چه نقشیست درین تابة دلها
غریبست غریبست ز بالاست خدایا
خموشید خموشید که تا فاش نگردید
که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا
.
.
از همدلیت وحضور قشنگت بلی نهایت سپاسگزارم... دوست خوبم...
گداخت آنهمه برف ،
دمید اینهمه گل ،
شکفت این همه رنگ !
زمین به ما آموخت :
زپیش حادثه باید که پا پس نکشیم
مگر کم از خاکیم ؟
نفس کشید زمین ،
ما چرا نفس نکشیم !؟
............................
حضورت طلایی ترین خاطره ی خورشید است .