بقول شاملوی عزیز : روزی ما کبوترهایمان را باز خوهیم یافت ... روزی که قفل افسانه ایست....
روزی با به سر رسیدن قصه ٬ کلاغ هم به خانه اش خواهد رسید... حتی اگر گوش سرما بدهکار چکاچک دندانها نباشد... حتی اگر روزهایمان کمی سپید تر سیاه باشد .... و این سایه روشن های زندگیست که به بودن حجم و بٌعد میبخشد و اگر نه سرتاسر زندگی بی حضور توان لامسه صفحه ایی صاف و یکنواخت خواهد بود....
زیبا سرودی مهرداد عزیز رد دغدغه هایت آشناست....
شهرزاد را فریاد باید کین حلقوم شب خسته را مرهمی باشد برای از نور قصه گفتن ورنه در تکرار عادت قصه گوی شب ما هرگز کلاغ را به منزل نمیرساند. ممنونم از تو سپهر عزیز....
یکی بود , یکی نبود , زمستون بود .... زمستون بود , یه زمستون سرد , از اون زمستونا که خورشید رو پشت ابرهای سیاه دلتنگی قایم کرده بود ! از اون روزا , که میومد و میرفت و از آفتاب خبری نبود , از اون روزا که صدای چکاچک دندانها , قصه همیشگی لحظه ها بود , از اون وقتا که نفست هم ابری میشد جلوی دید چشمهاتو می بست .... ( سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت , سرها در گریبان است !) کلاغ قصه ما , سرگردون و تنها , رفت و رفت و رفت .... پنیرش رو پیدا کرد و خورد ! صابونش رو پیدا کرد و برداشت ! روباه رو دید و گولش رو نخورد ! رفت و تو آخرین ارتفاعی که میتونست , بالای یک سپیدار نشست روی لونه ش و از اون بالا , صدای قارو قارش رو سر داد و دل یه آدم تنهای غمگین نشسته روبروی پنجره رو لرزوند دم غروب , اما .... به خونه رسید کلاغ قصه ما , اما ...... شب این زمستونا , همیشگیه داداش مهرداد ! آفتاب که گم بشه , شب و روز همه ما میشه به رنگ پرهای کلاغ قصه ها ! میدونی چرا ؟ واسه اینکه اول قصه مون نگفتیم یکی بود , یکی نبود , غیر ازخدا هیچکس نبود ! بودن و نبودن همه رو دیدیم , الا خدا .... بذاریم قصه هامون با اسم خودش شروع بشه , تا آفتاب گرم وجودش بتابه به دلامون , که رنگ عشق بگیره لحظه هامون , که شب فراری بشه از قصه هامون ... خورشیدی که به اسم خدا بسته باشه , هیچوقت آلزایمر نمی گیره داداش مهرداد خوبم . هیچوقت ...
وای که چقدر پرحرفی کردم واسه پستی که نمیدونستم چی باید براش بنویسم ! می بخشین این خواهر پرحرفتون رو ؟
بعد این همه حرف , سلام . روز آفتابی تون بخیر . دمتون گرم , دلتون خوش , سرتون سلامت .
میخوام برات قصه مو بگم اگه تحملش رو داری اگه روحت ظرفیتشو داره ،قصه ی شبی که یلدایی ِ و میخواد یلدایی بمونه همچنان سرد و طولانی که میخوا د دل سرد و تاریکشو بهم تحمیل کنه و زورشو برخم بکشه و بگه که چقدر تیر های آفتاب مشقیه و یارای نفوذ در پوست سیاهشو نداره ، سالهاست گوشم از قصه ی شهرزاد ی که از پایان شب میگفت پر پر ِ شاید کلاغ اون تو ی رویاهاش به منزل رسیده باشه اما مال من هنوز سرگردونه چون دلش خوش نیست چون میخواد اگه روزی راه خونه رو پیدا کردقبلش خورشید کلون درشو زده باشه .کاش هوای سرد دل من حضور گرم تو رو تحت الشعاع قرار نده...... سلام..............................................................خواهرم .
فـــرهاد
یکشنبه 27 آذرماه سال 1390 ساعت 10:35 ق.ظ
مهرداد عزیز من یک بار خوندم و فهمیدم چی میخوای بگی .
ممنونم از حضورت مهربون
من که هزار بار گفتم که تو در دل کهکشانی ، نگفتم ؟ کورراه دل ما روشن است از سراج حضورت ، عاشقانه بتاب .
نمیدونم شاید رسیدن به خونه به دلمون مربوط باشه به قول جناب کاظمی رسیدن همه چیز راه خراب می کند.
اگر که اتفاقات دنیا دچارمون نکنن به فراموشی وآلزایمر ونسیان
تلخ بود اما حقیقت بود
کسی که کور باشه باور روز براش غیر ممکنه ، کسی که کامش دایم تلخه معنای حلاوت رو درک نکرده وعسل و زهر رو یکی میدونه......... حرف برا گفتن زیاده. ممنونم از تو.
توی کهکشان هم رسیدن به سختی زمینه؟! به دردناکی این زمین لعنتیه؟!
چرا اینو از من می پرسی ؟ آدما وقتی روی زمین ، زجر میکشن ، سبکبال میشن تسویه حساب شده پاک پاک آسمونی میشن اون جا دیگه از سختی خبری نیستن کاش ما هم اینطوری باشیم که امید به این مهم درد ها و غم های زمینی رو تسکین میده و توجیح میکنه ...
از شب نامیمونی که بر خیالم بند بازی میکند بیزارم از شب یلدایی که یادآوریش بر خیالم چنبره زد متنفرم من از آن روزی که شبش یلدا بود و تو را ازمن گرفت بیزارم من از تمام روزهایی که بعد از تو یلدا شد بیزارم اصلا من از هر چه بی توست بیزارم ایکاش من هم مثل خورشیدٍ قصه ی مهرداد لحظه های نبودنت را آلزایمر می گرفتم ایکاش سلام مهردادی! خوبی مهربون؟ وای این پست چند خطی ات چه بر سر دل زارم آورد و مرا به یاد خاطره ای تلخ و غم انگیز انداخت مرا ببخش اگر کمی تلخ نوشتم
سلام مریم از اینکه این نوشته ام سبب تداعی خاطره ای تلخ در تو گردید شرمنده ام شادی روز افزون را برایت آرزو دارم...
میدونی چرا ازت پرسیدم؟ چون فکر می کنم کهکشان تو باید حرفش با حرفای زمینی ما فرق کنه !
همین همسایه !
خورشید شامگاهی آسمان را ترک گفته است و بر قله (یاگامی) ، روشنایی به سیاهی می گراید می پنداشتم مردی دلیرم اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است. (هی تو مارو) ............................~~~ سلام همسایه مهربون میخوای با این حرفا خجالتم بدی.
دوباره سلام تو هم مثل داداش مهدیم شدیا رسمی رسمی حرف میزنی چرا؟ طوری شده اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی گفته؟ شرمنده چیه؟ دشمنت شرمنده باشه برای اون خاطره ام که گفتم میمونه شب یلدا که آپ می کنم می خوونیش فقط رسمی جواب ندیا دلم میگیره خیلی بی ادب شدم نه؟
سلام مریم خدا داداش عزیزتو برات حفظ کنه. خیالت راحت باشه هیچ اتفاقی نیافتاده. بیصبرانه منتظر خوندن خاطرهات که قطعا؛ زیبا هم هست ، میمونم. نظرمو هم رو قول میدم غیر اداری باشه. چرابی اد.... ؟؟ .............................~~~
سلام مهرداد جان همیشه رسمه که تا قصه به آخر می رسه...کلاغه به خونه اش نمی رسه.... این رسمو دوست ندارم... بیچاره کلاغا...تاوان آخر قصه های ما رو بد جور پس دادن..... ... برقرار باشی.
سلام فرداد عزیز کلاغ من اصلا" خونه ای نداره به رسیدن هم اعتقادی ندارم چون محدودم میکنه ، باید رفت و رفت... ~~~ یلدا بهت خوش بگذره دوست من.
سخت می شه گاهی فهمیدنت مهرداد .. کهکشانی می نویسی !!...
بذار بگم خاطره شب نامیمون تو رو من هم دوست ندارم ازش بیزارم
گاهی اوقات روزگار آدمی مثل یه سیرک میشه و و گرفتاری ها و سختی ها مثل میمون افکار و عملکردمون رو تحت الشعاع و با خیالمون بند بازی میکنه و همیشه کسانی هم هستند که رنج کشیدن ما رو دوست دارن و توی این سیرک کف میزنن و از شادی غش میکنن . سلام سایه ~~~
سلام برادر . من همیشه همین دوروبرها هستم ها ! هرچند ساکت و بی صدا رد بشم , اما خب هوای خونه برادر رو دارم ! چی کنم که وقتی می زنین رو در سنگین حرف زدم , گیج میشم و الکی هی سرتکون میدم که یعنی منم بله ! یه چیزایی حالیمه ! اما به خودم که نمیتونم دروغ بگم ! میتونمم ؟
سپاسگزارم خواهرم.... شکسته نفسی میفرمایید شما از هوش و درایت بالایی برخوردارید ، سر تکان دادنتان هم صحه گذاشتن بر کم سوادی ماست ...
فــــــرهاد
چهارشنبه 30 آذرماه سال 1390 ساعت 09:30 ق.ظ
شبی باغ انار گفتار میکرد ز حال زار خود فریاد میکرد ولی فردا ز شوق وصل یلدا بریزد اشک شوقش تا سحرگاه !!! با امید که دانه های سرخ انار صدها سال شب یلدای شما را رنگین نگهدارد.
سلام عزیز آرزوی سلامتی و سرفرازی دارم برات... یلدایت مبارکباد.
کلاغ بر درگاه تحمیق خلق غار غار می کند گوش ها همه در دلها همه کور پرنده ها همه اکنون شده بی و بال و پر قصه گوی پیر هم رفته ست خواب دیگر اورا از چکاوک های شمشیر و سپر آرش و تیر و کمانش نیست یارانم، اثر ای خداوندان این زرینه خاک قصه پایان شد عمر ما هم رسید به سر کلاغ اما غار غار نی کند این بی پدر
مهرداد عزیز عمر شادیت یلدایی باد
سلام استاد شعر بسیار زیبا و تامل برانگیزیست ، هر چند به شخصه با واژه ی تحمیق در ای شعر موافق نیستم... پاینده باشید.
سلام مهرداد عزیز...
بقول شاملوی عزیز : روزی ما کبوترهایمان را باز خوهیم یافت ...
روزی که قفل افسانه ایست....
روزی با به سر رسیدن قصه ٬ کلاغ هم به خانه اش خواهد رسید...
حتی اگر گوش سرما بدهکار چکاچک دندانها نباشد...
حتی اگر روزهایمان کمی سپید تر سیاه باشد ....
و این سایه روشن های زندگیست که به بودن حجم و بٌعد میبخشد و اگر نه سرتاسر زندگی بی حضور توان لامسه صفحه ایی صاف و یکنواخت خواهد بود....
زیبا سرودی مهرداد عزیز
رد دغدغه هایت آشناست....
شهرزاد را فریاد باید کین حلقوم شب خسته را مرهمی باشد برای از نور قصه گفتن ورنه در تکرار عادت قصه گوی شب ما هرگز کلاغ را به منزل نمیرساند.
ممنونم از تو سپهر عزیز....
http://shahrammobin.blogsky.com/
ممنونم سپهر عزیز
مهرداد عزیز سلام
می دونین چند بار خوندم تا یه کم فهمیدم چی می گین ؟ حالا هم که فهمیدم هیچی نمی تونم بگم !
فقط دوست دارم کلاغ قصه ام برسه خونه اش!!
سلام سایه
من به درک بالای دوستانم اعتقاد دارم و به برداشت همه شما احترام میذارم..
سپاس از تو.....
یکی بود , یکی نبود , زمستون بود ....
زمستون بود , یه زمستون سرد , از اون زمستونا که خورشید رو پشت ابرهای سیاه دلتنگی قایم کرده بود ! از اون روزا , که میومد و میرفت و از آفتاب خبری نبود , از اون روزا که صدای چکاچک دندانها , قصه همیشگی لحظه ها بود , از اون وقتا که نفست هم ابری میشد جلوی دید چشمهاتو می بست .... ( سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت , سرها در گریبان است !)
کلاغ قصه ما , سرگردون و تنها , رفت و رفت و رفت .... پنیرش رو پیدا کرد و خورد ! صابونش رو پیدا کرد و برداشت ! روباه رو دید و گولش رو نخورد ! رفت و تو آخرین ارتفاعی که میتونست , بالای یک سپیدار نشست روی لونه ش و از اون بالا , صدای قارو قارش رو سر داد و دل یه آدم تنهای غمگین نشسته روبروی پنجره رو لرزوند دم غروب , اما .... به خونه رسید کلاغ قصه ما , اما ......
شب این زمستونا , همیشگیه داداش مهرداد ! آفتاب که گم بشه , شب و روز همه ما میشه به رنگ پرهای کلاغ قصه ها !
میدونی چرا ؟ واسه اینکه اول قصه مون نگفتیم یکی بود , یکی نبود , غیر ازخدا هیچکس نبود ! بودن و نبودن همه رو دیدیم , الا خدا .... بذاریم قصه هامون با اسم خودش شروع بشه , تا آفتاب گرم وجودش بتابه به دلامون , که رنگ عشق بگیره لحظه هامون , که شب فراری بشه از قصه هامون ...
خورشیدی که به اسم خدا بسته باشه , هیچوقت آلزایمر نمی گیره داداش مهرداد خوبم . هیچوقت ...
وای که چقدر پرحرفی کردم واسه پستی که نمیدونستم چی باید براش بنویسم ! می بخشین این خواهر پرحرفتون رو ؟
بعد این همه حرف , سلام . روز آفتابی تون بخیر . دمتون گرم , دلتون خوش , سرتون سلامت .
میخوام برات قصه مو بگم اگه تحملش رو داری اگه روحت ظرفیتشو داره ،قصه ی شبی که یلدایی ِ و میخواد یلدایی بمونه همچنان سرد و طولانی که میخوا د دل سرد و تاریکشو بهم تحمیل کنه و زورشو برخم بکشه و بگه که چقدر تیر های آفتاب مشقیه و یارای نفوذ در پوست سیاهشو نداره ، سالهاست گوشم از قصه ی شهرزاد ی که از پایان شب میگفت پر پر ِ شاید کلاغ اون تو ی رویاهاش به منزل رسیده باشه اما مال من هنوز سرگردونه چون دلش خوش نیست چون میخواد اگه روزی راه خونه رو پیدا کردقبلش خورشید کلون درشو زده باشه .کاش هوای سرد دل من حضور گرم تو رو تحت الشعاع قرار نده......
سلام..............................................................خواهرم .
مهرداد عزیز من یک بار خوندم و فهمیدم چی میخوای بگی .
ممنونم از حضورت مهربون
من که هزار بار گفتم که تو در دل کهکشانی ، نگفتم ؟
کورراه دل ما روشن است از سراج حضورت ، عاشقانه بتاب .
الان برداشت اصلیش چی میتونه باشه؟
سلام مهرداد کهکشانی
از اون برداشت های کهکشانی رو می طلبم...
سلام
میتونه حال و هوای ایروزام باشه ................/.
برداشت های مختلف و متنوع همه ی دوستان هم برام محترم و مهمه.
نمیدونم
شاید رسیدن به خونه به دلمون مربوط باشه
به قول جناب کاظمی
رسیدن همه چیز راه خراب می کند.
اگر که اتفاقات دنیا دچارمون نکنن به فراموشی وآلزایمر ونسیان
تلخ بود اما حقیقت بود
کسی که کور باشه باور روز براش غیر ممکنه ، کسی که کامش دایم تلخه معنای حلاوت رو درک نکرده وعسل و زهر رو یکی میدونه.........
حرف برا گفتن زیاده.
ممنونم از تو.
توی کهکشان هم رسیدن به سختی زمینه؟!
به دردناکی این زمین لعنتیه؟!
چرا اینو از من می پرسی ؟ آدما وقتی روی زمین ، زجر میکشن ، سبکبال میشن تسویه حساب شده پاک پاک آسمونی میشن اون جا دیگه از سختی خبری نیستن
کاش ما هم اینطوری باشیم که امید به این مهم درد ها و غم های زمینی رو تسکین میده و توجیح میکنه ...
از شب نامیمونی که بر خیالم بند بازی میکند بیزارم
از شب یلدایی که یادآوریش بر خیالم چنبره زد متنفرم
من از آن روزی که شبش یلدا بود و تو را ازمن گرفت بیزارم
من از تمام روزهایی که بعد از تو یلدا شد بیزارم
اصلا من از هر چه بی توست بیزارم
ایکاش من هم مثل خورشیدٍ قصه ی مهرداد لحظه های نبودنت را آلزایمر می گرفتم ایکاش
سلام مهردادی! خوبی مهربون؟
وای این پست چند خطی ات چه بر سر دل زارم آورد و مرا به یاد خاطره ای تلخ و غم انگیز انداخت
مرا ببخش اگر کمی تلخ نوشتم
سلام مریم
از اینکه این نوشته ام سبب تداعی خاطره ای تلخ در تو گردید شرمنده ام
شادی روز افزون را برایت آرزو دارم...
میخوام بشنوم قصه دل برادرم رو ! میشه داداش مهرداد ؟
قدر آرامشتو بدون ، قصه ی من رگ جان میگسلد .
خیس شده ام...زیاد...خیس...
واژه کم آورده ام برای بیان احساس...
به من برس...گرمایت را میخواهم...
بهار بودن سخت است در هوای سرد پاییز...
سلام مهرداد
بند بازی با خیال
را خیلی دوست داشتم
همیشه دارم بندبازی می کنم با خیالم
انگار
شکوفه ها چرخ زنان با نسیم
به گونه ی برف دانه ها ناپدید می شوند.
آنچه یکسره زوال می پذیرد
منم!
(کن تسون)
سلام......................~~~
میدونی چرا ازت پرسیدم؟
چون فکر می کنم کهکشان تو باید حرفش با حرفای زمینی ما فرق کنه !
همین همسایه !
خورشید شامگاهی آسمان را ترک گفته است
و بر قله (یاگامی) ،
روشنایی به سیاهی می گراید
می پنداشتم مردی دلیرم
اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است.
(هی تو مارو)
............................~~~
سلام همسایه مهربون
میخوای با این حرفا خجالتم بدی.
دوباره سلام
تو هم مثل داداش مهدیم شدیا رسمی رسمی حرف میزنی چرا؟ طوری شده اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی گفته؟
شرمنده چیه؟ دشمنت شرمنده باشه
برای اون خاطره ام که گفتم میمونه شب یلدا که آپ می کنم می خوونیش
فقط رسمی جواب ندیا دلم میگیره
خیلی بی ادب شدم نه؟
سلام مریم
خدا داداش عزیزتو برات حفظ کنه.
خیالت راحت باشه هیچ اتفاقی نیافتاده.
بیصبرانه منتظر خوندن خاطرهات که قطعا؛ زیبا هم هست ، میمونم.
نظرمو هم رو قول میدم غیر اداری باشه.
چرابی اد.... ؟؟
.............................~~~
نه کهکشان تو که مثه بهشت من خیالی نیست
هر وقت اومدم اینجا حس کردم پر از امیدو شوقه
انگار آدم متوقع میشه
میدونم خودخواهیه اما حسم بود دیگه
سلام آرام
ممنونم از تو ، منم هروقت مهمان بهشت خیالی میشم از شوق لبریز میشم.
سلام مهرداد جان
همیشه رسمه که تا قصه به آخر می رسه...کلاغه به خونه اش نمی رسه....
این رسمو دوست ندارم...
بیچاره کلاغا...تاوان آخر قصه های ما رو بد جور پس دادن.....
...
برقرار باشی.
سلام فرداد عزیز
کلاغ من اصلا" خونه ای نداره به رسیدن هم اعتقادی ندارم چون محدودم میکنه ، باید رفت و رفت... ~~~
یلدا بهت خوش بگذره دوست من.
هیچ ماشینی به مقصدِ تو نمی رساندَم.
مسافرکِش ها هم فهمیده اند
خیالی بیشْ نبوده ای!
گریه نمیکنم
مبادا آسمان دلم ،
یاد تو را از خاطرش آب و جارو کند !
عجولانه سنگ دلم خواندی !!
..........................................
سخت می شه گاهی فهمیدنت مهرداد .. کهکشانی می نویسی !!...
بذار بگم خاطره شب نامیمون تو رو من هم دوست ندارم ازش بیزارم
گاهی اوقات روزگار آدمی مثل یه سیرک میشه و و گرفتاری ها و سختی ها
مثل میمون افکار و عملکردمون رو تحت الشعاع و با خیالمون بند بازی میکنه و همیشه کسانی هم هستند که رنج کشیدن ما رو دوست دارن و توی این سیرک کف میزنن و از شادی غش میکنن .
سلام سایه ~~~
الله اکبر ، تنها وجدانی باید برای شنیدن ...
خیلی خیلی گران نوشتید استاد
مراعات سواد ما را هم بفرمایید
گران تر از هر پدیده ، علم بازی ِ تک ضرب شماست ،
با چون منی که به سایه الله اعلم مات اسرار آفرینش توام...
سلام دوست من تا نیایم ، نمی آیی ؟
سلام برادر . من همیشه همین دوروبرها هستم ها ! هرچند ساکت و بی صدا رد بشم , اما خب هوای خونه برادر رو دارم ! چی کنم که وقتی می زنین رو در سنگین حرف زدم , گیج میشم
و الکی هی سرتکون میدم که یعنی منم بله ! یه چیزایی حالیمه ! اما به خودم که نمیتونم دروغ بگم ! میتونمم ؟
سپاسگزارم خواهرم....
...
شکسته نفسی میفرمایید شما از هوش و درایت بالایی برخوردارید ، سر تکان دادنتان هم صحه گذاشتن بر کم سوادی ماست
شبی باغ انار گفتار میکرد
ز حال زار خود فریاد میکرد
ولی فردا ز شوق وصل یلدا
بریزد اشک شوقش تا سحرگاه !!!
با امید که دانه های سرخ انار صدها سال شب یلدای شما را رنگین نگهدارد.
سلام عزیز
آرزوی سلامتی و سرفرازی دارم برات...
یلدایت مبارکباد.
کمتر از سبز بگویید که زردید همه
کم بخندید که احیاگر دردید همه
وقتی از عشق چنین ساده سخن می گویید
پس بدانید که از مرحله پرتید همه
ممنون کهکشانی عزیز
همیشه مطالب وبلاگت به شدت خوندنی هستن
سبز باشی
سلام کیارش جان
سبز باشی ، یلدایت مبارکباد.
کلاغ بر درگاه تحمیق خلق



غار غار می کند
گوش ها همه در
دلها همه کور
پرنده ها همه اکنون
شده بی و بال و پر
قصه گوی پیر هم
رفته ست خواب
دیگر اورا
از چکاوک های شمشیر و سپر
آرش و تیر و کمانش
نیست یارانم، اثر
ای خداوندان این زرینه خاک
قصه پایان شد
عمر ما هم رسید به سر
کلاغ
اما غار غار نی کند این بی پدر
مهرداد عزیز عمر شادیت یلدایی باد
سلام استاد
شعر بسیار زیبا و تامل برانگیزیست ، هر چند به شخصه با واژه ی تحمیق در ای شعر موافق نیستم...
پاینده باشید.
همیشه بر مسند نشینان


بر تحمیق(در جهل نگه داشتن) خلق می اندیشند
درود بر مهرداد عزیز
به قول شاملو عزیز
( اگر غم نان نبود ).
اینجا یه چیزی گذاشته بودم ولی ندیدمش !! نرسیده حتما مگه نه؟!
هر نظری از شما آمده تا حالا تایید شده، متوجه منظورتون نشدم...